کاش یه دختر دهاتی بودم که توی یه جای پرت دنیا به دنیا اومده. یه جای دور از اینجا. یه جای خیلی دور از اینجا. یه دهاتی که توش ترس فقط به معنی ترس از تنهایی؛ ترس از شب؛ ترس از تاریکی و این چیزا باشه. ترس از شلیک و شکنجه و تجاوز نباشه.
صبح ها صبح باشه و شب ها شب. جایی که بشه از زندگی لذت برد. از طلوع آفتاب؛ از نفس کشیدن؛ از عشق؛ از برف و بارون و روز و ماه سال لذت برد.
از اینجا بدم اومده. دوست داشتم حتا اسم اینجا رو هم بلد نبودم. حتا زبون اینجا رو هم هالیم نمی شد.
هی سرم رو به چیزای دیگه گرم می کنم. تلویزیون نمی بینم؛ روزنامه نمی خونم؛ تو اینترنت پی گیر هیچی نمی شم.
ولی
نمیشه
نِ
می
شه