Friday، January 6

یکی دیگه از کابوس های بچگیم گیر افتادن توی باتلاق بود. نیس همش کارتونای اون موقع راجع به این چیزا بود. منم که قوه ی تخیلم بالا از بچگی.. می نشستم قشنگ ساعت ها فکر می کردم. شنیده بودم که وقتی توی باتلاق گیر افتادی نباید سعی کنی که بیرون بیای. نباید تکون بخوری. باید آروم و بی حرکت تسلیم بشی که کم کم دماغت هم بره زیر ان و گه تا دیگه خفه بشی و بمیری. بعد به جان خودم. به جان خودم. به جان خودم. هفت هشت سالم بیشتر نبود. می نشستم فکر می کردم که تو اون مدت برام گنجیشک ها باید بیان آواز بخونن. پروانه ها بیان دور سرم بچرخن. باید طبیعت دست به دست خودش بده و اون چند ساعتو به من خوش بگذرونه. بعد تو همون طفولیتم به این فکر می کردم که عین یه مرد تو اون لحظه ای که یه سانت مونده برسه به دماغم چیکار کنم. با خودم می گفتم عین یه مرد باید بی تفاوت باشم و چشمامو ببندم و توکل کنم.
بعد همش این پیش فرضو از خودم داشتم که احتمال این هم هست که کولی بازی در بیارم تو اون لحظه. یعنی هی تقلا کنم و دست و پا بزنم که دماغم نره زیر ان و گه. ولی هی سعی می کردم به خودم جرات بدم که نکن!!! نکن این کولی بازیا رو!! دست و پا بزنی خودتو سبک کردی. تا آخرین لحظه حالشو ببر.
بی خیال باش
ولش کن
شد که شد
دارم میگم به ولای علی یه بچه ی هفت هشت ساله بودم
به ولای علی اگه خال ببندم.
تازه نصف فکرام یادم نمیاد. وگرنه از همون طفولیت فکرم پی بی خیال زندگی کردن بوده.
وآلا به جان شما.
دارم میگم به ولاااااااای علی D: