Wednesday، December 21

نمی دونم چرا اعصابم خورده. فکرم نمی دونم مشغول چیه. تمرکز نمی تونم بکنم رو درسم. بره فردام کلی بدبختی و گرفتاری دارم. نشستم پیپرامو همینجوری نگا می کنم و ورقشون می زنم. بره خودم نسکافه درست کردم. بوش می کنم و حالشو می برم. بعد این وسط یاد چیزای احمقانه و فان می افتم و خندم می گیره. مثلن پنچ ویقه پیش در حالی که زل زده بودم به مونیتور خاموش پقی زدم زیر خنده. چون یادم افتاد صبح سر کلاس استاد خیلی جدی و سختگیرمون داشت راجع به مردهای یوفی حرف می زد. بعد قبل اینکه بحثشو شروع کنه گفت دو یو نو یوفی؟ بعد یه پسر ایرانیه که دیقن پشت من نشسته بود گفت نه. نمی دونم یوفی چیه ولی یوگی می دونم چیه. بعد استاده گفت شاید همونی باشه که منظور منه. میشه توضیح بدی یوگی چیه؟ بعد پسره با جدیت هرچه تمام تر گفت یوگی اسم یه کارتونی بود که وقتی بچه بودم تو ایران می دیدمش!
فککن آخه!!! :)))