
بوش بوی سرمای تبریزه. سرمای صبح های تبریز. حتا می تونم چشم هامو ببندم و صدای سگای کوچه؛ که توی تاریکی تا دم خیابون اصلی باهام می یومدن رو هم بشنوم. می تونم با این بو خودم رو روبروی طلوع آفتاب؛ بالای پل هوایی کنار دانشگاه حس کنم. حتا می تونم مزه ی صبحونه ی دانشگاه؛ مزه ی ناهارامون رو هم حس کنم. امتحان هام که تموم شد فکر نمی کردم دیگه این چیزها رو نبینم. با هیچ کدومشون خدافظی نکردم وقتی می یومدم.
حیاط دانشگاه؛ کتابخونه؛ سایت؛ راه پله هامون؛ استادامون؛ کلاسای خسته کننده ی بعد ناهار؛ حمیده؛ پگاه؛ آبی؛ آتلیه طراحی؛ تاریک خونه ی دانشگا معماری... وای؛ همه شون این تو اند. با همین مام ده سانتی دارم حس می کنمشون
Thursday
این بو من رو می بره به زمستون دو سال پیش. که تبریز بودم و تو پانسیون زندگی می کردم. هوا هنوز تاریک بود که با ویبره ی موبایل از خواب می پریدم. از طبقه ی دوم تختی که نردبون نداشت می یومدم پایین. تو همون تاریکی مانتو و کیف و بندوبساطم رو بر می داشتم و می زدم زیر بغلم. بعد در اتاق رو آروم باز می کردم؛ طوری که جیرجیرک های توی لولاش رو هم مثل هم اتاقی هام از خواب بیدار نکرده باشم. می رفتم توی هال و تازه اینجا بود که با روشن کردن مهتابی؛ که صداش مثل صدای موتور یخچالمون بود نور توی چشمم می خورد. آروم می رفتم توی حموم و بدون اینکه موهام رو خیس کنم دوش می گرفتم. توی هال لباس می پوشیدم و این رو می زدم
3 Comments:
درودِ خدا بر پیوندِ حسِ بویایی و خاطره ها. کلن درودِ خدا بر حسِ بویایی
درودِ خدا بر پیوندِ حسِ بویایی و خاطره ها. کلن درودِ خدا بر حسِ بویایی
رو به رو ما بودی پس...دانشکده عمران!ه
Post a Comment
<< Home